سلام بر.....

مهربونم میدونم حواست بهم هست،میدونم دوسم داری و.... ولی دلیل اینهمه مشکلات وگرفتاری رونمیفهمم شاید ازنظرشما امتحان باشه یا اینکه بقول یکی ازدوستان از ایمان قویته خیلی دوست داره وهردفعه یه جورامتحانت میکنه عزیزترازجونم بهت بگم دیگه بعد اینهمه از عمرم که رفته هنوز خیلی چیزها برام آرزو حتما میگی عجله نکنم ولی خودتم خوب مید ونی بعضی چیزها رواگه آدم بوقت نداشته باشه بعدش بخوای بهترینهاشم بهش بدی فایده ای نداره.

مهربونم اصلا حقیقت این بیماریمو درک نمیکنم واینکه هردفعه یه جوری پیچیده میشه چیه میدونم که میدونی ولی چه کنم نمیخام شکایت کنم یا ناشکرباشم صبروتحمل بنده هم اندازه ای داره انگار دیگه ته کشیده مخصوصا الان وتواین سن محتاج دیگرون شدم خیلی برام سخته

عزیزم تنهارفیق روزهاوساعتها ودقیقه های تنهایی ام حواست به دل منم باشه میدونی چیز زیادی نمیخام هرچند میگن ازت زیاد بخایم ولی.... نمیدونم شاید خواسته هایم چیز زیادیه چه کنم دله دیگه میخادخودت یه جوری حلش کن یا نشونه ای ،معجزه ای یه چیزی که اینم آروم بگیره. ای یادم رفت دیشب توخواب حرم ضامن آهو بودم بعنوان خادم، داشتن سوالاتی ازم میپرسیدن چقدرخوشحال ولی دلواپس اینکه اگه جواب درست ندم بدمیشه،آقاجانم بزودی خادمی حرم قسمتم بکن دلم داره پرمیکشه،الهی آمین

مهربونم ببخش اگه بنده خوبی برات نیستم واینموقع بجای عبادت اومدم تودفترخاطراتم ودرد دل میکنم.

ای خیلیها وبلاگم میخونن میگن چه آرامشی ولی خیلی وقتا پشت این آرامشه طوفان بپا میشه ببخش ازاینکه نمیتونم جلوی طوفان روبگیرم باید بگه بگه بگه.... تا شاید مقداری آروم بگیره

مهربونم پاکم کن خاکم کن