یامهدی عجل علی ظهورک
سلام بر....
حکایت ملانصر الدین و روز بارانی
روزی روزگاری در زمان ملانصرالدین باران شدیدی شروع به بارش گرفت. ملانصرالدین که داشت از پنجره بیرون را تماشا میکرد یکی از دوستانش را دید که داشت دوان دوان از کوچه عبور میکرد.
ملانصرالدین رو به دوستش گفت: چرا انقدر عجله میکنی؟
دوست ملا با تعجب گفت: مگر باران شدیدی که می آید را نمیبینی؟
ملانصرالدین گفت: خجالت بکش مرد از رحمت خداوند فرار میکنی؟
دوست ملانصرالدین که خجالت زده شده بود شروع کرد آرام آرام راه رفتن. بعد از مدتی دوباره باران شدید شروع شد و این دفعه دوست ملا از پنجره داشت بیرون را تماشا میکرد که چشمش به ملانصرالدین افتاد که عبایش را روی سرش کشیده و دارد تند تند راه میرود.
دوست ملا فریاد زد: آهای ملانصرالدین کجا با این عجله؟ مگه حرف خودت را یادت رفته و تو چرا داری از رحمت خداوند فرار میکنی؟
ملانصرالدین گفت: ای رفیق من دارم میدوم که کمتر نعمت های خداوند را زیر پایم لگد کنم.