شب چو در بستم و مست از می نابش کردم
ماه اگر حلقه به در کوفت جوابش کردم
دیدی آن تُرک ختا دشمن جان بود مرا ؟
گرچه عمری به خطا دوست خطابش کردم
منزل مردم بیگانه چو شد خانه چشم
آنقدر گریه نمودم که خرابش کردم
شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع
آتشی در دلش افکندم و آبش کردم
غرق خون بود و نمیمُرد ز حسرت فرهاد
خواندم افسانه شیرین و به خوابش کردم
دل که خونابه غم بود و جگر گوشه درد
بر سر آتش عشق تو کبابش کردم
از : محمد فرخی یزدی
شاید کم اما حتماً شما هم دیده اید دو راننده ای که با هم تصادف می کنند حتی شدید، بعد هر دو از ماشین پیاده می شوند و نگاهی به جلو و عقب ماشینهایشان می اندازند و سری به تأسف تکان می دهند و گاهی اول با هم دست می دهند و بعد به صحنه حادثه نگاه می کنند و بعد خیلی با آرامش می گویند : خب بزنیم کنار و می زنند کنار. بعضی وقتها همانجا مدارکشان را مبادله می کنند یا طرفی که مقصر است خودش یک کوپن از بیمه نامه اش را جدا می کند و به خسارت دیده می دهد و یک معذرت خواهی و یک روبوسی و باز هم با هم دست می دهند و خداحافظ . گاهی که خسارت زیاد است و باید کروکی کشیده شود ، به پلیس زنگ می زنند و تا آنموقع که برسد به بدنه یکی از این ماشینهایی که حالا کنار خیابان آورده اندش تکیه می دهند و تخمه می شکنند و می گویند و می خندند و پلیس که می آید با خوشرویی جلو می روند و در عرض پنج دقیقه ، پلیس کروکی می کشد و باز هم هر سه با هم دست می دهند و خداحافظی می کنند و هر کدام پی کار خودشان می روند.
گاهی زندگی صحنه یکی از این تصادفهای معمولی یا شدید است . حتی اگر می خواهید از هم جدا شوید ، خیلی راحت بکشید کنار ،یک برگ از کوپنتان را جدا کنید و به طرف خسارت دیده بدهید و با آرامش و بدون دعوا و جنجال و فحش و فحشکاری همدیگر را ببوسید و دست بدهید و خداحافظی کنید و بروید پی کار خودتان . بعدش هم مثل همان دو تا راننده ، سراغی از آن حادثه ناراحت کننده نگیرید و پشت سر راننده دیگر حرفی نزنید.
فکر نمی کنید این رفتار چقدر انسانیتر است ؟
حقوق این ماهم را ده روز دیرتر دادند یعنی بعد از تعطیلات عید فطر . محل کار دومم هم ظاهراً یادشان رفته بود که نیرویی به اسم من دارند و به همین دلیل چیزی به حسابم واریز نکرده بودند و موقعی یادشان آوردم که دیگر دیر شده بود و بانکها تعطیل بودند.
خب طبیعتاً در برابر اصرارهای همسر و فرزند برای رفتن به مسافرت مقاومت کردم چون نمی خواستم با این مبلغ پولی که برایم باقی مانده بود و در این سالها سابقه نداشت ، خطر کنم . پس ماندیم در تهران .
پیش از ظهر روز عید ، نرگس - خواهرم - زنگ زده که فکر کردم امروز که عید است مهمانی خانه نویی مان را همین امروز بیندازم تا همه خواهر برادرها دور هم جمع شویم . پیشنهاد خوبی که بر عکس همیشه ، این بار خوشحالم نکرد .
دم غروب به مغازه اسباب بازی فروشی سر چهار راه رفتم . ارزانترین اسباب بازی پسرانه ای که می شد برای خواهر زاده ام بخرم کمتر از ۱۸ تا ۲۰ هزار تومن نبود و خب من این قدر پول نداشتم . سر آخر آمدم از همان مغازه شیرینی فروشی کناری یک و نیم کیلو شیرینی تر خریدم و راه افتادیم .
نرگس وقتی دید که فقط شیرینی خریده ام و از چیز دیگری خبر نیست جا خورد . آخر مرا به دست و دل بازی می شناسند. بعد از شام هم که آن یکی خواهر و برادر هر کدام به تأسی از سوابق هدایای من هر کدام یک ربع بهار آزادی برای نرگس به عنوان کادوی خانه نویی دادند من فقط قرمز شدم و حرفی نزدم . مادر هم یک سکه ربع بهار آزادی داد .
موقع خداحافظی نرگس یک ظرف پلاستیکی را پر از شیرینی کرد و داد دست ستاره و گفت : دیدم شیرینی ها زیاد آمده و می ماند ، گفتم چه کسی اینها را بخورد بهتر از شما . سرم را پایین انداختم .
توی راه نه من حرفی زدم و نه همسر . در سکوت رانندگی کردم و در سکوت وارد خانه شدیم و در را بستیم ...
بسم الله الرحمان الرحیم
خیلی به شانس اعتقاد ندارم اما تفأل خوب زدن را دوست دارم . به همین دلیل خوشحالم موقعی تصمیم به وبلاگ نوشتن گرفته ام که چند ساعتی به عید فطر باقی نمانده است . هر چند الان نشسته ام و دارم "برامس" گوش می دهم و همین نشان می دهد که خیلی معنویت این ماه روی من اثر نگذاشته است ، شاید هم گذاشته است وگرنه لابد چیز دیگری گوش می کردم !
اگر راستش را بخواهید برای این وبلاگ ، مدتهاست توی فکرم نقشه راه را هم کشیده ام و به همین دلیل ، همین اول کار بگویم که هر چه در اینجا می نویسم الزاماً خاطرات شخصی خودم نیست ، اسامی ممکن است تغییر کرده باشند ، داستانها را ممکن است از دوست و آشنا و فامیل شنیده باشم و چون جالب یافته امش آنها را برای شما می نویسم اما شاید با ضمیر اول شخص مفرد !
دیگر چه باید بنویسم ؟ الان چیزی به ذهنم نمی رسد اما مطمئن باشید یک آدم پای کار سریش وبلاگ نویس پا جلو گذاشته و خوب البته باید دید استقبال بقیه از خورشید چگونه است ؛ هر چند کمی و زیادی این استقبال خیلی برایم مهم نیست . مهم این است که بنویسم و خوب بنویسم و خوب را هم خوب بنویسم . موافقید ؟ یا علی .
عیدتان مبارک ![]()